دکترا بخونیم یا نه؟
شاید یکی از مهمترین سؤالاتی که یک دانشجوی ارشد باید به مرور بهش جواب بده همینه. چند وقت ایمیلی گرفتم که دوباره این تصمیم تو ذهنم مرور شد. این که از انتخابم راضی هستم یا نه؟ اگر برمیگشتم چطوری رفتار میکردم و قص علی هذه. تغییری از نظر محتوایی در متن ایمیل ندادم. فقط چون حساس هستم، علائم نگارشی رو بهش اضافه کردم. :)
سلام وقتتون بخیر باشه. قبل از هرچیزی ازتون عذرخواهی میکنم که میخوام وقتتون بگیرم.
من یه دانشجو ارشد مهندسی هوش مصنوعی دانشگاه تهران هستم و امسال سال اولم هست و یکسری سوالات داشتم ازتون، ممنون میشم بهم کمک کنید.
من تقریبا یه سابقه کار 4 ساله دارم تو بازار کار و پوزیشن شغلی من مهندس نرم افزار بوده که به خاطر ارشدم میخوام برم سمت مهندس یادگیری ماشین. سوالی که برام پیش امده این هست که من میخوام بعد از دانشگاه وارد صنعت بشم اما خب یه تفکری دارم که بهم میگه که اگر PhD نداشته باشم، بازار کار خارج قرار نیست باهام همکاری کنه و اگر هم حتی همکاری کنه قرار نیست اون درجه که باید و شاید همکاری کنم. میخواستم از شمایی که سابقه کار ریموت دارید، ازتون بپرسم که آیا این فرضیه درسته یا نه یه فرضیه کاملا غلطی هست و اگر نکته ای دارید ممنون میشم بهم توضیح بدید. ممنونم از شما.
یکی از چیزهایی که اخیراً از توسعهدهنده Zellij یاد گرفتم اینه که بعضی وقتها میشه برای تصمیمگیری از داستان استفاده کرد.
اینجا پست وبلاگی زیبایی درباره این که چرا این نرمافزار رو توسعه داده نوشته. و چیزی که توجهم رو جلب کرد اینه که برخلاف اکثر پستهای متداول که سریع شروع میکنند به Pros و Cons نوشتن (کاری که این روزها مدلهای زبانی هم بلدند انجام بدن)، داستانش رو برام تعریف کرد. اینطوری بهتر میتونم بفهمم چرا فلان تصمیم رو گرفته و شاید به انتخاب من هم کمک کنه.
داستان من اینه.
سال ۹۹ بود که وارد شریف شدم و از همون اول متوجه شدم که رقابت تنگاتنگی برای اساتید راهنما وجود داره. جالب این که من رتبه یک تو همه گرایشها بودم و فکر میکردم مزیت رقابتی قابل توجهی داشته باشم. اما به طرز عجیبی نسبت به بقیه بچههای دانشگاه شریف و تهران در موضع ضعف قرار داشتم و اساتید به اونها توجه بیشتری میکردند.
تقریباً تا اواخر دوره ارشد طول کشید تا فهمیدم مزیت اونها چیه. مسئله این بود که تو دانشگاههای ضعیفتر بچهها خیلی کمتر با ساز و کار مقاله دادن آشنا هستند. و اونهایی که مثلاً بعد از کارشناسی شریف میان ارشد میخونند از همون اوایل تکلیفشون مشخصتره.
تو شریف و تهران و دانشگاههای اینطوری جو اپلای بسیار شدیدی وجود داره و انقدر درباره این موضوع صحبت میکنند که بعضی وقتها حال به هم زن میشه. میشه گفت یه جورایی مهمترین گفتگویی که یه دانشجوی کارشناسی یا ارشد داره بهش مرتباً فکر میکنه، همین «رفتن یا نرفتن» هست.
مزیت اونها این بود که به این سؤال بهتر و دقیقتر از من فکر کرده بودند و تو طول دوره ارشد بخش کمتری از پردازش ذهنیشون برای این قضیه حل میشد. اما من نه. یادمه تو طبقه هشتم مهندسی کامپیوتر مینشستیم و ساعتها درباره این که بالاخره از اینجا بریم یا نه صحبت میکردیم و مزایا معایب برای خودمون لیست میکردیم.
نکاتی هم که مطرح میشن تقریباً ثابت هستند. این که وضعیت اقتصادی ایران چقدر بده و داریم به قهقرا میریم و بازار کار هم خرابه و ۱۰۰ سال هم کار بکنیم، نمیتونیم خونه بخریم و ماشین چقدر گرون شده. حتی بحث میتونه عنصر اجتماعی فرهنگی داشته باشه یا حتی به کمبود برق و گاز تو کشوری با این حجم منابع طبیعی برسه.
بحث من این نیست که این موارد وجود ندارن. بحث اینه که سؤال و صورت مسئله عوض شد. سؤال این نیست که من به دکترا خوندن و پژوهش کردن علاقه دارم یا نه؟ بحث اینه که از ایران برم یا نه؟ آیا عنصر خانواده و دوستان و روابطی که دارم، انقدر میارزن که معایب زندگی در ایران رو تحمل کنم؟
حالا اگر میخوام برم هم سؤال اینجاست که کجا برم؟ و بحث در باب مقایسه کشورها از جنبههای مختلف باز میشه. یکی از بحثهای مهم تو شریف همین مقایسه بین کشورها از جنبههای مختلف هست.
مقایسه کشورها از نظر یک مهاجر ایرانی | گاهنوشتههای امیرپورمند
من قبلاً فقط بخش کوچیکی از صحبتهایی که فقط راجع به مقایسه کشورهای مختلف داشتیم رو تو پست بالا نوشتم. چند تا مطلب مفصل دیگه هم نوشته بودم که هیچوقت فرصت و حال و حوصله انتشارش رو نداشتم.
خیلی خلاصه بخوام بگم به این سؤال پرداخته بودم که کشورها و دانشگاهها از نظر فرآیند پذیرش تحصیلی به هم چه تفاوتهایی دارند؟
و یه دستهبندی که بهش رسیده بودم این بود که پذیرش دانشگاهها سه دسته مختلف هست. ۱- پذیرش دپارتمانی: که این نوع پذیرش به این اشاره داره که شما به یک دانشکده از درخواست میدید و کمیتهای برای تصمیمگیری وجود داره و اونها درخواست شما رو بررسی میکنند و بهتون آفر میدن یا نمیدن. این مدل اکثراً برای دانشگاههای آمریکا و کانادا مصداق داشت و خب فقط موقع خاصی از سال میشد اپلای کرد. ۲- پذیرش پوزیشنی: پذیرش پوزیشنی بیشتر برای دانشگاههای اروپایی معنا داشت و شما به یک پوزیشن تو سایت دانشگاه اپلای میکردید. اینطوری حقوقش هم بهتر بود و در کل دانشجو رو بیشتر «آدم» حساب میکردند. و سوم مدل بینابینی که شامل دانشگاههای خاصی مثل EPFL و ETH بود.
حالا یه زمانی اگر فرصت شد میشینم اون چند تا پست رو ویرایش و منتشر میکنم. جمعبندی کل صحبتهایی بود که ما تو شریف با هم راجع به این قضایا صحبت میکردیم.
خیلی حاشیه رفتم. داشتم میگفتم که اگر دقت کرده باشید سؤال این نیست که به دکترا علاقه دارم یا نه. سؤال اینه که کجا «فرار» کنم؟ چطوری فرار کنم؟ و لفظ فرار کردن برای مهاجرت اهالی کشور ما و البته کشور دوست و برادر کره شمالی بسیار دقیق هست.
واقعاً هم نگاه بدی بهش ندارم. بیشتر افسوس و آه هست که چرا به این وضع افتادیم و اقتصادمون انقدر خراب شده که نمیشه اینجا مثل آدم زندگی کرد. برای این که چرا همچین لفظی رو به کار میبرم و چه فایدهای برای من داشته، بریم سراغ بقیه داستان ارشد خودم.
بعد از شروع کردن ارشد، بر طبق روالی که تو دانشگاه شریف هست، به اساتید مختلف راهنما درخواست دادم و با یکی از اساتید شروع به کار کردم. بعد پروپوزال تصویب شد و یه اتفاق جالب افتاد.
من همراه «جو» شدم. جو اون زمان شریف این بود که بچهها میگفتند که با توجه به زمان معافیت تحصیلی و ددلاین دانشگاههای مختلف برای اپلای، چه زمانی باید تافل داد و آمادهبودن مدرک تافل چقدر مهمه.
اونجا بود که مدت زیادی درگیر آزمون تافل شدم و بعد از اون به دانشگاهها و پوزیشنهای مختلف اپلای میکردم. درسته که فکر میکردم اما انگار ذهنم خاموش شده بود و دیگه تو مسیر افتاده بودم. مسیری که خودم انتخاب نکرده بودم.
یادمه تو یکی از جلسههای مصاحبه دکترا طرف خیلی زیبا مچ خودم رو گرفت.
اول گفتند که چی شد از صنعت اومدی آکادمیک و ادامه تحصیل دادی. گفتم چون چالش صنعتی برام کافی نبود و بیشتر میخواستم. بعد گفتند که چرا میخوای بیای دکترا. گفتم چون به پژوهش علاقه دارم و کار چالشی و از اون جملاتی که همه بچههای شریف حفظن و تمپلت میگن. بعد پرسید بعد از تحصیل میخوای چیکار کنی؟ گفتم احتمالاً میخوام تو فضای صنعتی کار کنم😂 و واقعاً هم تصمیمم همین بود.
البته بچههای شریف برای این هم جواب تمپلت دارند و میگفتند میخوان پوزیشن مشترک صنعتی و پژوهشی داشته باشند. یا مثلاً از کلمه بیهوده و بیمعنی Practical Research یا ریسرچ صنعتی استفاده میکردند.
اما من واقعاً نمیخواستم! من از پژوهش خوشم نمیاومد و اونجا بهم تلنگری خورد که به این بیشتر فکر کنم.
من از ۱۸ سالگی مرتب با مشتری و نیازهای مشتری و توسعه محصول سر و کار داشتم و پژوهش روی یک چیزی که ممکنه به درد بخوره یا نه، چیزی نبود که بتونه راضیم کنه. این که ۴ سال روی یک موضوعی کار کنم که علاقه خاصی هم بهش نداشتم، برام اذیت کننده بود.
مسئله این بود که من دوست نداشتم کار پژوهشی بکنم. به همین سادگی، به همین خوشمزگی. برای همین خودم رو گول میزدم که پژوهش صنعتی پیدا کنم! یه موضوع پژوهشی پیدا کنم که با نیازهای صنعت هم رابطه داشته باشه که حداقل انگیزه ادامه دادنش رو داشته باشم.
واقعیت اینه که کارهای پژوهشی به علت ماهیتشون برام راضی کننده نیست. کار پژوهشی مثل اینه که دهها هزار نفر تو یه بیابون دنبال یه جواهر بگردند. که شاید پیدا بشه و شاید هم نشه (که احتمالاً برای خیلیها نمیشه).
کمکم به این بیشتر فکر کردم که آیا من دکترا رو برای خودش میخوام و واقعاً به کار پژوهشی علاقه دارم؟ یا دکترا رو مسیری میبینم برای فرار؟
و دیدم واقعیت اینه که با دکترا خوندن دارم از ایران فرار میکنم و فعلاً مسیر بهتری برای فرار ندارم وگرنه اونطوری فرار میکردم.
بعد از اون از طریق یکی از اساتید که به من لطف داشتند، با چند نفر هماهنگ کردیم و عملاً پوزیشن برام تو دو تا دانشگاههای کانادایی جور شد. اما دیگه مطمئن بودم این مسیری نیست که بتونم توش موفق بشم. الان از نظر تئوریک هم میدونم که نظریه خودتعیینگری میگه سه ضلع برای موفقیت در یک هدف وجود داره. و من هیچکدومش رو نتونسته بودم برای خودم درونیسازی کنم.
البته مزایا معایب دیگری هم برای من وجود داشت. از جمله این که متأهل بودم و یه سری موارد دیگه. ولی اونها رو میشد حل کرد.
هنوز هم همین فکر رو میکنم.
کسانی که در ایران دکترا میخونند رو که راستش نمیتونم درک کنم. هنوز قانع نشدم چرا کسی باید مفت و مجانی چهار سال عمرش رو در ایران تلف کنه و علاوه بر این که پول خاصی نمیگیره، بعداً حتی خود دانشگاههای ایران هم به سختی قبولش دارند. شاهد این قضیه اینه که اکثر قریب به اتفاق اساتید دانشگاه شریف حداقل یک مقطع تو یک دانشگاه خارجی داشتند و کمتر میشه کسی کل مقاطعش رو داخل ایران خونده باشه. همین نشون میده نگاه دانشگاه به خودش و خارج چطوری هست.
ما تو طبقه هشتم مهندسی کامپیوتر یک جک داشتیم که میگفتیم اگر یک زمانی هر کدوم از ما تصمیم گرفت در ایران دکترا بخونه، از طبقه هشتم پرتش کنیم پایین.
جدای از شوخی فکر میکنم این دو گانه برای انتخاب در مورد دکترا خیلی مهمه. آدم باید خودش با خودش خلوت کنه و ببینه واقعاً به تحقیق علاقه داره یا میخواد فرار کنه.
به جرئت میتونم بگم از هر ۱۰۰ نفری که تو شریف باهاشون هم کلام میشدم، ۹۵ نفر میخواستند فرار کنند. در یک دنیای ایدئال ۵ نفر بودند که واقعاً باید دکترا میخوندند. بقیه بهتر بود مسیر دیگهای برن.
حالا چرا من همون مسیر رو نرفتم؟ من با توجه به شناختی که از خودم پیدا کرده بودم، فهمیده بودم نمیتونم ادامه بدم و تمومش کنم. شما نمیتونی همزمان عمیقاً معتقد باشی دکترا خوندن و پژوهش در اکثر موارد کار عبثی هست و و در همون حین به تحقیق هم مشغول باشی. بالاخره ظرفیت پذیرش تناقض هم تا یک جایی هست.
بقیه حرفها هر چی هست حاشیه است. حالا که کلی مقدمه چیدم بگذارید به سؤال دوستمون هم شفافتر پاسخ بدم.
به نظرم این که دکترا به کسی تو صنعت مزیت رقابتی میده، حرف درستی نیست. به رشته مهندسی نرمافزار فکر کنید. یک گرایش از مهندسی نرمافزار میشه هوش مصنوعی که در ارشد خونده میشه. اما موضوع پژوهش دکترا یه بخش بسیار کوچیکی از اون فیلد بزرگه. مثلاً کار کردن روی تفسیرپذیری در مدلهای زبانی و بهتر کردن bias اونها. یا مثلاً معرفی یک مدل attack خیلی خاص که میشه روی مدلهای آموزش دیده انجام داد و استخراج بعضی دادههای حساس از اونها.
مسئله اینه که بسیار بسیار بعیده موضوعی که شما در زمان دکترا روش کار کردید رو جایی تو صنعت بهش نیاز داشته باشند. خیلی باید شانس داشته باشید (که در اکثر موارد ندارید) که اون موضوع خاص و لیزری که شما ۴ سال روش وقت گذاشتید و همه بعدهاش رو یاد گرفتید به درد کار کسی بخوره.
صنعت چیزهایی به دردش میخوره که تو آکادمیک نیست. این روزها که بحث Agentها داغ شده حتی بعضی شغلهای حوزه کامپیوتر هم زیر سؤال رفته. بعد شما میخواید روی یک موضوعی بصورت لیزری کار کنید؟ اون مهارت کجا قراره به درد بخوره؟
واقعیت اینه که تو اون ۴ ۵ سال دکترا اگر تو ایران بصورت حرفهای کار انجام بدید، شما به نیروی سنیور تبدیل میشید و شرکتها دنبال استخدامتون خواهند بود. چون مهارتهایی رو دارید که به درد میخوره.
و خب بازی کلاً متفاوتی هم هست. بازی سنیور شدن از مسیر قویکردن مهارتهای نرم و سخت بدست میاد. بخش مهارتهای نرم که بسیار بعیده در دوره دکترا تقویت بشه و اتفاقاً خیلی جاها به نظرم تضعیف میشه. بخش مهارتهای سختش هم خیلی وقتها از جنس Generalist بودن هست. یعنی شما همین که کلیت ماشین لرنینگ یا حوزهای که دارید داخلش کار میکنید رو بدونید کافیه.
و اگر نیاز باشه جایی کار حرفهایتر و دقیقتر انجام بدید، بسته به نیاز صنعت on-demand یاد میگیرید و اون رو اعمال میکنید.
البته یک استدلال دیگهای هم مطرح میشه که از قبلی هم بدتره. این که «مردم» فکر میکنند کسی که دکترا خونده لابد باسوادتره و این اباطیل. مردم رو نمیدونم. اما شما تو موقع استخدام باید خودتون رو به مدیر و HR و تیم فنی اثبات کنید و نشون بدید که مزیت رقابتی دارید و روز به روز این باورها تو این جامعه داره کمرنگتر میشه.
من خودم به شخصه اگر قرار باشه کسی که «دکترا» داره در تیمی که من کار میکنم، فعالیت کنه، همون ابتدا یک نکته منفی براش در نظر میگیرم مگر این که موضوع تحقیقش یه ربطی به کار من داشته باشه. در نظر بگیرید که این قضیه با توجه به لیزری بودن حوزه تحقیق در دکترا بسیار بعیده.
علتی که میگم نکته منفی در نظر میگیرم اینه که از ما انتظار داره به خاطر کار بیربطی که ایشون برای خودش انجام داده، حقوقش رو بیشتر بدیم یا بعضاً خودش رو از بقیه بچههای تیم بالاتر میدونه. در صورتی که از نظر مهارتی به این شبیه هست که من به واسطه تخصص و سابقه کاری که تو حوزه هوش مصنوعی دارم، آفر بهتری در پوزیشن امنیت شبکه بگیرم. همون قدر بیربطه.
و واقعیت صنعت ما اینه که ما هر هفته داریم مسائل مختلفی رو حل میکنیم. جنس دکترا اینه که شما یک تسک رو جلوت میگذاری و ۴ سال روش کار میکنی. اما کدوم شرکت اینطوری هست که یک سال به شما فرصت بده روی یک موضوع خاصی بصورت لیزری کار کنید؟
شاید تو چند ماه، چند تا تسک کاملاً متفاوت میاد. و اصلاً این که بتونید این همه کار رو با هم هندل کنید و خروجی بدید مزیته. اتفاقاً خیلی جاها بر خلاف دکترا نباید به این فکر کنیم که من بهترین دقت و کیفیت رو میخوام؛ چون زمان هم (برخلاف دکترا) مهمه. خیلی وقتها اگر یک تسکی رو یکی دو هفته دیرتر خروجی بدیم، با این که انجام ندیم هیچ فرقی نداره.
اما چیزی که بچهها تو دکترا یاد میگیرند اینه که وقت هست. ۴ سال ۵ سال میشه روی یک موضوع کار کرد. جواب مقاله هم اگر این ماه نیومد لابد دو ماه بعد میاد. و حالا خیلی هم مهم نیست. اصلاً بچههایی که وارد اون فضا میشن یک کرختی خاصی میگیرند که با روحیه Agile و سریع و دست به آچار کسب و کارهای امروز دنیا تا زمین فرق داره.
بحث هزینه فرصت هم هست که خیلی وقتها بهش توجه نمیکنیم. دکترا خوندن «رایگان» نیست. شما چهار سال وقتی که قرار بوده سنیور بشید رو دارید روی دکترا خوندن وقت میگذارید. اینطوری در نظر بگیرید.
دو تا آدم هستند. یکی ۴ ۵ سال سابقه کار در صنعت داره و اون یکی تو این ۴ ۵ تا مدرک دکترا گرفته و سابقه صنعتی نداره. کدوم رو استخدام میکنید؟ کدوم رو سنیورتر و مناسبتر برای کارتون میدونید؟ اگر بخواید یکی رو به عنوان مدیر تیم بگذارید کدوم رو میگذارید؟
بعد جالبه که هر دوی این آدمها دو تا نسخه از شما هستند. با دو تا تصمیم متفاوت. این که یکی تصمیم گرفته دکترا بخونه و علاقه داشته دلیل نمیشه مزیت رقابتی در استخدام هم داشته باشه.
خلاصه میخواستم بگم از دلایل مختلف که بچهها برای دکترا خوندن لیست میکنند، چیزی که برام قابل قبول و پذیرفتنی هست، دوست داشتن خود پژوهش هست. اینها خیلی وقتها آدمهای بسیار موفق و برجستهای هم میشن.
این که کسی واقعاً «عشق» به ریسرچ داشته باشه که در اون صورت اصلاً این بحث مزایا معایب دیگه نیست.
من وقتی به چیزی «عشق» دارم و مثلاً واقعاً با ریسرچ کردن لذت میبرم، اگر دکترا نخونم به خودم ظلم کردم و همیشه حسرت این رو خواهم داشت که چرا از پتانسیلهام استفاده نکردم.
دقیقاً برعکسش هم هست. وقتی کسی به کار در صنعت واقعاً علاقه داره و از آکادمیک بدش میاد، واقعاً به خودش و آیندهاش ظلم کرده اگر به خاطر صرف اعتبار مدرک بره درس بخونه.
بحث این که از کشور مهاجرت کنیم هم البته هست و اون هدف کاملاً مجزایی رو داره دنبال میکنه. کسی که میخواد از ایران بره، دکترا رو وسیله میبینه. این که یک دوران سختی وجود داره و هر چقدر هم زجرآور و بد باشه، به مزایای زندگی در یک کشور دیگه میارزه.
اونجا اصلاً سؤال متفاوته. بخاطر همین میگم با خودمون صادق باشیم و شفاف باشیم:
- به پژوهش علاقه داریم؟
- یا میخوایم از ایران فرار کنیم و این مسیری هست که فعلاً بازه؟
حالا ممکنه بگید چه کمکی میکنه این کار. هر کسی با توجه به شرایط خودش ممکنه به این نتیجه برسه که اصلاً راه دوم ممکنه براش نصرفه. مثلاً من انقدر با پژوهش آکادمیک مشکل دارم و از نظر روانی برام راضیکننده نیست که همین زندگی در سایه جمهوری اسلامی رو به اون مدل مهاجرت ترجیح میدم.
برای من انتخاب بین این دو تا گزینه شد. این که بشینم تو ایران و کاری که «علاقه» دارم رو انجام بدم و این که برم خارج کشور و با رفاه بالاتر چیزی که علاقه چندانی بهش ندارم رو انجام بدم.
شاید هم اصلاً فکر کردید و به این نتیجه رسیدید که روشهای بهتری هم برای مهاجرت هست. مثلاً مهاجرت کاری یکی از گزینههای جذاب برای خیلیها میتونه باشه.
راستش اون چیزی که اولش مدنظرم بود، نشد. و خیلی حرفهام ساختار درست حسابیای پیدا نکردند. من سالهاست از این مسئله گذر کردم و به همین خاطر فکر کردن بهش برام خیلی خوشایند نیست. خیلی از حرفهایی هم که میزدیم فراموش کردم و صرفاً یک حافظه مبهمی تو ذهنم باقی مونده و تا حد خیلی زیادی از این که «من» دکترا نخوندم، راضی هستم. هدفم هم از نوشتن این پست صرفاً این بود که یک سری سؤال براتون پیش بیاد و بشینید بیشتر با خودتون فکر کنید. وگرنه چندان جواب خوبی نبود.
دکترا خوندن از مواردی بود که فکر میکردم بعد از فارغالتحصیلی از دوره ارشد و وارد شدن به بازار کار نظرم در موردش عوض میشه. ولی این اتفاق چندان رخ نداد و همچنان یک حس منفیای حول این قضیه برام وجود داره.
در آینده شاید راجع بهش بیشتر نوشتم.