این متن با الهام از دکتر محسن رنانی نوشته شده. ایشون هم بیوگرافی خودشون رو با همین تیتر منتشر کردند (+). گفتم شاید نوشتن بیوگرافی به این شکل بهتر و قشنگ‌تر باشه. اینه که منم می‌نویسم. در ضمن وبلاگ ایشون متأسفانه بسته شده و به سایت Archive.org رفرنس دادم.

علت مکتوب‌کردن اینها، مشاهده تصمیم‌های زندگیم هست. این که سلسله مراتب ارزشیم رو بهتر بفهمم. شاید برای دوران کودکی و نوجوانی زیاد معنا پیدا نکنه اما ممکنه مرورش یه سری نکات رو بهم یادآوری کنه.


کودکی

در سال ۱۳۷۶ در محله‌ و خانواده‌ای مذهبی به دنیا اومدم. مذهب رو روش تأکید دارم؛ چون تا اونجا که به خاطر دارم بخش بزرگی از گفتگوهای کودکی، نوجوانی من با خانواده حول قضایای این شکلی بود. احکام دین و روزه و فلان و بیسار.

تا قبل از ورود به دبستان تو محله «چاه ملکی» زندگی می‌کردیم. همبازی دوران کودکی‌ام امیرمحمد بود و محل اصلی بازی، جوب سر کوچه. دوران کودکی رو تو جوب بازی می‌کردم. یادمه نانوایی محل هم چندان دور نبود و بعضی وقت‌ها ازش نون می‌گرفتم. بعضی وقت‌ها هم می‌رفتم خونه عمه‌ام که رو به روی خانه ما بود.

یکی از چیزهایی که یادمه اینه که حروف «ر» و «ل» رو نمی‌تونستم به خوبی تلفظ کنم و تو فامیل دستم می‌انداختند. اونجا پدر مادرم بدون این که کسی بفهمه من رو مرکز توانبخشی بردند و تو چند جلسه کاملاً مشکل مرتفع شد.

دوران دبستان من همزمان شد با جا‌به‌جایی خونه به محله بهتر «چاه جهان‌فر». فکر کنم واضح باشه که برای یزدی‌ها از قدیم‌الایام آب اهمیت زیادی داشته و محلات حول چاه‌ها شکل می‌گرفته. جالب این که الان هم دارم تو محله آب‌شاهی زندگی می‌کنم.

از اینجا به بعد خاطرات برام واضح‌تره. دبستان رو مدرسه معلم ناحیه دو می‌رفتم. (چند وقت پیش دیدم تخریب شده). یکی دو سال قبل مدرسه، حروف و کلمات رو بهم یاد داده بودند و می‌تونستم از روی تابلوهای راهنمایی رانندگی بخونم.

اولین خاطره من از دبستان، خانم معلم‌ پیش‌دبستانی‌مون بود که ابروهاش رو برداشته بود و رفته بودم خونه گفته بودم که خانم معلم خوشگل شده و از قضا ایشون هم عروس شده بود.

اول و دوم دبستان همچنان معلم‌های سخت‌گیری داشتم ولی چیز زیادی ازشون به خاطرم نمونده.

از سوم دبستان خاطرات خیلی خوبی دارم. معلمی داشتیم که مرتباً اول کلاس، امتحان‌های ریاضی می‌گرفت. ۲۰ دقیقه وقت می‌داد اما من تا بالا دادن سؤال‌ها رو تموم می‌کرد، جواب‌ها رو تحویل می‌دادم. یادمه زنگ‌های ورزش برگه‌های ریاضی و علوم بقیه رو تصحیح می‌کردم.

الان که نگاه می‌کنم هم نکته خوبی هست و هم بد. بدش از اونجاست که متناسب با همکلاسی‌هام فعالیت فیزیکی نمی‌کردم. بازی ما فقط فوتبال بود. چیزی که همیشه ازش متنفر بودم و هستم. چه تو بازی‌های محله و چه تو مدرسه، اگر هم بازی داده می‌شدم، من اون نفر آخری بودم هیچ‌ تیمی نمی‌خواستش.

تو این ایام تو کوچه هم دوست پیدا کرده بودم و همش تو کوچه بودم. هفت‌سنگ و کفشی و چاپ‌بازی می‌کردیم. راز جنگل و روپولی هم زیاد بازی می‌کردیم. تو کوچه یه گوشه سایه روفرشی پهن می‌کردیم و بازی می‌کردیم (چیزی که الان واقعاً عجیبه).

بعضی وقت‌ها هم مادرم من رو کتابخانه امام خمینی می‌برد و اون‌جا یه چیزهایی می‌خوندیم. حتی یادم نیست چی بوده؛ ولی راضیم ازش.

غیر از اون همیشه تو خونه ما کتاب‌های مذهبی به وفور یافت می‌شد. نهج‌البلاغه و قرآن و رساله مراجع تقلید. بعضی وقت‌ها از فرط بیکاری این کتاب‌ها رو می‌خوندم و احکام مراجع رو یاد می‌گرفتم.

دبستان به همین منوال طی شد و من تو دو تا حوزه به شدت ضعف داشتم: نقاشی و ورزش.

تا جایی که یک‌بار معلم پنجم دبستانم، مامانم رو صدا زده بود و گفته بود که این چرا نقاشی دیگه‌‌ای نمی‌کشه؟ همیشه یه نقاشی ثابت رو میاد تحویل میده. از شما چه پنهان هنوز هم نقاشی بهتر بلد نیستم و اگر مجبور بشم همون یک دونه خونه و تپه و درخت و کوه رو عیناً می‌کشم و تحویل می‌دم.

سؤالی که وجود داره اینه که چرا وقتی نقاشی کسی خوب نیست بهش ۲۰ می‌دیدید؟ مثلاً این کارنامه اگر به جای توزیع یکنواخت بی‌ریخت این‌طوری، چند تا ۱۴ ۱۵ هم داشت برای من به شخصه جذاب‌تر بود.

اوایل دبستان رو با سرویس می‌رفتم اما کم‌کم دیگه یاد گرفتم و با اتوبوس می‌رفتم و می‌اومدم. با دوچرخه هم زیاد بازی می‌کردم و نون خریدن یکی از وظایف من بود که مرتب انجام می‌دادم.

دوره راهنمایی

سه سال راهنمایی رو مدرسه نیک‌پور رفتم. اوایل سرویس داشتیم اما بعداً همراه پدرم می‌رفتم. اونجا تو مسیر کار پدرم بود و پدرم هر روز باید هفت صبح سرکار می‌بود. این بود که هر روز ۶:۴۰ دم در مدرسه یک ساعتی منتظر می‌موندم تا یکی بیاد در رو باز کنه برم داخل.

از عذاب‌های دوران راهنمایی من درس نقاشی بود که معلم سخت‌گیری داشت. یادمه اکثر شب‌هایی که باید نقاشی می‌کشیدم گریه می‌کردم و به چه زاجراتی نقاشی می‌کشیدم. الان که نگاه می‌کنم نقاشی‌هایی که کشیدم خوب شده ولی همچنان از چروکیدگی دفترم اشک‌هام رو می‌تونم تشخیص بدم.

نمی‌دونم چه مرضی بود که به ما گفته بودند بچه‌ باید در همه چیز خوب باشه. چه اشکال داشت یکی نقاشی رو ۱۰ می‌گرفت و ریاضی رو ۲۰؟ و دیگری برعکس. چه سیستم مزخرفی بود. انگار نمی‌خواستند ضعف‌هامون رو بپذیریم و باهاش کنار بیایم بلکه باید به زور نقطه ضعف رو به نقطه قوت تبدیل می‌کردیم.

از چیزهای دیگه‌ای که یادمه آزمون مرآت بود. بدون استثنا همیشه نفر اول مدرسه بودم و سر صف تشویقم می‌کردند. یک‌بار هم تو آزمون‌های منطقه رتبه استانی آوردم و تا مدت‌ها معلم‌ها تشویقم می‌کردند.

تو المپیاد ریاضی هم بصورت تیمی شرکت می‌کردیم و بعضاً بالا می‌رفتیم اما هیچ‌وقت مقامی نیاوردم. تو شطرنج هم ید طولایی داشتم و مسابقات استانی شرکت می‌کردم و از اینجا به بعد به جای ورزش کردن تو زنگ‌های ورزش، همیشه با معلم‌ها شطرنج بازی می‌کردم و برای خودم خوشحال بودم.

راجع به شطرنج و ریاضی، فکر می‌کنم ضعف اون زمان من بیشتر از استعداد یا هوش، نداشتن آموزش بود. الان که دقیق‌تر نگاه می‌کنم می‌بینم که دوستانی که مقام آوردند در کنار استعداد و علاقه، یک سری کتاب برای شطرنج یا ریاضی هم می‌خوندند که این مهارت‌ها و تکنیک‌ها رو توشون تقویت می‌کرد.

این هم تصویر یکی از آزمون‌های مرتبط هست. کلی از این لوح‌های تقدیر دارم.

فکر کنم از اواخر دوره دبستان بود که ماهواره هم گرفتیم. من و بابام با هم کشتی‌کج می‌دیدیم و جالب بود. هنوز اسم بازیکن‌های کشتی‌کج اون زمان رو یادمه. از سریال‌هایی که یادم میاد دوست داشتم، شب‌های برره بود (برره رو چند سال پیش دوباره هم دیدم). از زمان ماهواره هم برنامه رازهای شعبده‌بازی من و تو رو یادمه.

تو یکی از تابستون‌ها بابام گفت که اگر سوره واقعه رو حفظ کنم، برام پلی‌استیشن دو می‌خره. اونم جالب بود. من فقط بازی کشتی‌کج رو داشتم و با پسرخاله‌ام بازی می‌کردیم. اون رو هم بعد چند سال که خسته شدم فروختم و مودم Wifiدار خریدم.

یادمه که تو دوره راهنمایی بابام یه کامپیوتر خرید و قاعدتاً از ویندوز XP شروع کردم. بازی جنگ‌های صلیبی رو از اونجا بهش علاقه‌مند شدم و جز معدود بازی‌هایی بود که کامپیوترم می‌کشید انجام بدم. حتی یادمه اگر ویندوز ۷ رو روش نصب می‌کردم کند می‌شد و نمی‌شد باهاش کار کرد.

از اونجا کم‌کم با کامپیوتر هم آشنا شدم و تو همه چیش فضولی می‌کردم. یه روز کلاً بازش می‌کردم و وسط حال پهن می‌کردم. فرداش سر هم می‌کردم و پس‌فرداش ویندوز عوض می‌کردم و خلاصه تنظیماتی نبود که عوض نکرده باشم. اون‌زمان یک سری پک‌های نرم‌افزاری روی سی‌دی هم مد شده بود و گرفته بودم و هر چی دستم می‌رسید، نصب می‌کردم و باهاش ور می‌رفتم.

کم‌کم پای اینترنت Dial-Up به خونه ما باز شد. اوایل کار زیادی نمیشد کرد. یاد گرفته بودم تازه تو یاهو با دوستانم صحبت می‌کردم اما فضای جالبی نبود. کم‌کم وارد RaidCall هم شدم و اونجا بازی‌های صوتی می‌کردیم (پلتفرمش فکر کنم دیگه وجود نداره). ۲۰ سؤالی. جای خالی. این چیزا. یادمه تا نصف شب بیدار بودم و بازی می‌کردم.

همچنان تو محله هم بازی می‌کردم و بازی‌هامون ارتقاء پیدا کرده بود؛ یعنی بازی‌های با ورق مثل حکم و قفون (نسخه ساده شده شلم - بومی یزد) هم اضافه شده بود. نمی‌دونم چرا پدرم با این که خودش ورق بازی می‌کرد خوشش نمی‌اومد من بازی کنم. برای همین هر وقت پدرم از سرکار برمی‌گشت، ما پاسور رو قایم می‌کردیم و راز جنگل بالا می‌آوردیم و خوشحال بودیم که بابام متوجه نمیشه. این بازی‌کردن‌ها تا وقتی که از اون خونه رفتیم، ادامه داشت.

فعالیت‌های مشترک دیگه‌ای هم داشتیم؛ مثلاً به وضوح یادمه یکی از دغدغه‌های هر سال‌مون، جشن امام زمان بود که چند هفته‌ای حسابی درگیر‌مون می‌کرد. کوچه رو آذین‌بندی می‌کردیم و با محله‌های اطراف تو شربت و شیرینی رقابت می‌کردیم.

نمی‌دونم کی این‌کارها رو می‌کردم. شاید بیشتر تابستون‌ها بازی می‌کردم؛ اما هر چی هست علاوه بر بازی، خاطره درس و مدرسه در ذهنم پررنگه؛ یعنی یادمه که زیاد می‌شد خونه اقوام نمی‌رفتم و می‌نشستم خونه و درس می‌خوندم. بعضی شب‌ها حتی مثل قدیمی‌ها چراغ‌های خونه رو خاموش می‌کردم و کنار بخاری زیر نور شمع درس می‌خوندم. کیف هم می‌کردم.

حسرت من از اون دوران اینه که هیچ‌وقت کار بیرونی نکردم یا کلاس خاصی رو شرکت نکردم. کاش یه جا می‌رفتم به عنوان شاگرد (مثلاً سوپری یا آرایشگری یا دوچرخه‌سازی) کار می‌کردم. به نظرم بخشی از ضعف تو مهارت‌های فنی یا ارتباطی ‌من به این برمی‌گرده که تابستون‌ها نمی‌رفتم شاگردی کسی رو بکنم. از معدود جاهایی که با ابزار کار کردم درس حرفه‌ و فن بود که این رو خروجی دادیم.

اواخر سال سوم راهنمایی بود که تصمیم گرفتم درس بخونم که دبیرستان نمونه دولتی قبول بشم. می‌خواستم جایی باشم که سطح‌ بچه‌هاش بالاتر باشه. این بود که دو سه ماهی یه سری جزوه از دوستم پرینت گرفتم و خوندم و نمونه دولتی ملک‌ ثابت قبول شدم. اون زمان تو یزد اسم دهن‌پرکنی بود و فکر می‌کردم شاخ غول شکستم (فقط دو نفر از مدرسه ما قبول شدند). اون زمان دبیرستان ایران‌شهر هم قبول شدم ولی خب به وضوح ملک‌ثابت بهتر بود.

حدوداً ۴ ۵ سالی هم درگیر آسم بودم. اونجا بود که به اصرار فامیل درمان‌های طب سنتی رو هم تست می‌کردم. همگی خرافات. چرت و پرت. آب جوش عسل و چایی نبات. گرمی و سردی.

معتقد هم هستند که حرف‌هاشون «علمی» هست. در حالی که حتی نمی‌توانند یک تعریف دقیق از سردی و گرمی ارائه بدن. به نظرم کسانی که این اباطیل رو علم می‌دانند در کمترین حالتش با کار علمی و Science به معنی واقعی کلمه هیچ آشنایی‌ای ندارند.

خلاصه مدت زمان زیادی در حالی که تو مطب پزشک‌های فوق تخصص جابه‌جا میشدم، با آموزه‌های طب سنتی هم از هر گونه سردی محروم بودم! بالاخره هر بیماری‌ای یک نوع سردی حساب میشه و نباید سردی خورد.

در حالی که می‌دیدم به وضوح که چیزهایی که میگن کار نمی‌کنه، مجبور میشدم رعایت کنم. آخرش هم آنقدر با مادرم رفتیم پیش فوق تخصص تا بالاخره دکتر بمانیان بعد مدت‌ها درگیری و آزمایش‌های زیاد متوجه شد که به درخت دم خونه‌مون حساسیت دارم! درخت رو قطع کردیم و مشکل حل شد. به همین سادگی.

از اینجا شک من نسبت به طب سنتی شکل گرفت. مشکل هم این نیست که حرف‌شون ممکنه اشتباه باشه. مشکل اینه فرایندی برای تصحیح حرفاشون ندارند و هنوز که هنوزه به حرف‌های هزار سال پیش ارجاع میدن.

ولی عجب حساسیتی بود. چه شب‌ها بود که شب تا صبح سرفه می‌کردم و خواب نمی‌رفتم. هیچ کاری هم نمی‌تونستیم بکنیم‌.

یکی از خاطرات جالبم تو دوران راهنمایی اینه که قرار بود به خاطر عملکرد تحصیلیم به یک نفر دوچرخه جایزه بدن و اون من بودم. اما به علت این که تو دوران تحصیل، والدین، تو جلسات اولیاء شرکت نمی‌کردند، جایزه رو به یکی دیگه دادند. :)) مادرم از پنجم دبستان بهم آزادی کامل داده بود و کاری نداشت نمره چند می‌گیرم و فلان و فلان‌. فقط آخر سال می‌اومد کارنامه‌ام رو تحویل می‌گرفت. به شخصه ترجیحم همین بود. دوست نداشتم کسی پیگیری بکنه که فلان درست رو خوندی یا نه. به خودم مربوطه.

پدرم هم سال‌ها رئیس شعبه بود و اون زمان هر معلمی می‌فهمید بابام رئیس بانکه دنبال وام بود. مدیران مدرسه هم توقع‌های عجیبی داشتند. این بود که نمی‌اومد که مجبور نشه زیر بار دین بره.

از خاطرات بانک بگم که بعضی روزها همراه بابام بانک می‌رفتم. البته هر چی بزرگ‌تر شدم کمتر می‌رفتم. بودن اون سمت باجه هم جذابیت‌های خاص خودش رو داشت.

اونجا هم می‌رفتم یه کاری برای خودم می‌تراشیدم. مثلاً پرینترهاشون رو دستکاری می‌کردم که بتونن یه حالت خاصی چاپ بگیرن یا برگه باطله جمع می‌کردم که از پشتش به عنوان چرک نویس تمرین ریاضی استفاده کنم.

دبیرستان

از اواخر دوره راهنمایی دیگه با موتور می‌رفتم مدرسه و برمی‌گشتم. تقریباً ۱۰ سال قبل از این که گواهینامه موتور بگیرم. دبیرستان رو هم اکثراً با موتور رفتم. یه جاهایی هم یادمه با دوچرخه رفتم.

دبیرستان‌مون به وضوح بهتر بود. یه نشونه‌اش این بود که دیگه همیشه تو آزمون‌ها اول نمی‌شدم. دوم سوم هم می‌شدم و خب تازه اونجا رقابت معنا پیدا کرده بود.

تا جایی که یادم میاد، همیشه انتهای کلاس نشستم و شلوغ‌کاری می‌کردیم و مسخره‌ معلم. تو دوره راهنمایی هم تا اونجا پیش رفته بودیم که در کلاس رو از جا کنده بودیم و تو زنگ‌های تفریح هم‌دیگه رو لچ آب می‌کردیم اما جلوتر نرفتیم.

دوره دبیرستان متأسفانه مدیر مدرسه به تازگی عوض شده بود. مدیر قبلی آقای نعیمی به شدت آدم با جذبه و سخت‌گیری بود. اما مدیر جدید رو با اصغر (اسم کوچیکش) صدا می‌زدیم. به نگبهان دم در هم می‌گفتیم اکبر. وظیفه اصلی اکبر (به دستور اصغر) این بود که وقت نماز که علی‌القاعده بچه‌ها به دنبال پیچوندن و دررفتن از فریضه واجب الهی بودند، جلوی در رو بگیره و نگذاره کسی فرار کنه.

نماز زورکی از ویژگی‌های بارز دوران ما بود. این‌طور که پرس‌وجو کردم الان دیگه وجود نداره و صف اول نماز مدارس هم به سختی تشکیل می‌شه. ولی خب دوران ما از سال سوم دبستان بصورت اجباری باید مرتب در نماز شرکت می‌کردیم و اصلاً یک سری آدم به نام مبصر (که خودشون نمی‌خواستن نماز بخونن) مأمور می‌شدن و می‌رفتن تو جاهای مختلف سرک می‌کشیدن تا بقیه که از نماز در رفتن رو پیدا کنن و اسم‌شون رو بنویسن.

البته این وضعیت نماز مدرسه بود. تو خونه چون اجباری نبود، بعضی‌ روزها همراه پدرم می‌رفتم مسجد محله و شب‌ها نماز جماعت می‌خوندیم. روزه رو هم از نه سالگی مرتب می‌گرفتم.

دوره دبیرستان من تقریباً همزمان شد با ورود پدرم به مقطع کارشناسی ارشد. من علاقه زیادی به کامپیوتر داشتم و این‌طوری شد که تو کارهای دانشگاهی بابام یه کارهایی می‌کردم؛ مثلاً پروپوزال و سمینار بابام رو می‌نوشتم. بعداً بهم گفتند که اگر پایان‌نامه رو هم بنویسی، برات لپ‌تاب می‌خریم. و من از خدا خواسته پایان‌نامه رو نوشتم. پایان‌نامه دایی و عموم رو هم کمک کردم تا تموم بشه اما خب اون‌ها خودشون هم مشارکت داشتند. با موتور می‌رفتم خونه‌شون و بیشتر بهشون یاد می‌دادم. کار با ورد رو خیلی خوب یاد گرفته بودم و تکنیک‌هاش رو بلد بودم. هر چند الان دیگه حاضر نیستم هر چیزی که بیشتر ۲۰ صفحه باشه رو با ورد بنویسم و قطعاً به سراغ Latex می‌رم.

حتی طراحی و ترجمه پرسشنامه رو هم انجام دادم و پرسشنامه‌های کاغذی رو بین شعب منتخب پخش کردم و بعداً نتایج رو بصورت دستی داخل SPSS وارد کردم و تحویل دادم. ولی فصل چهارم (فصل تحلیل) رو یه نفر پروژه‌ای انجام داد و هزینه‌اش رو گرفت. تو دوران مدرسه که بعضی روزها درگیر بودم ولی فکر کنم اصل کار رو تو تابستون اون سال انجام دادم و همگی با نمره عالی دفاع کردند و تموم شد رفت.

از نظر درسی هم شرایط خوب بود. بعد از گرفتن کارنامه سال اول دبیرستان، یک جلسه مشاوره اجباری داشتیم. مشاور توصیه کرد که با توجه به نمره خوبم رشته تجربی برم و کلی هم اصرار داشت. ولی خب من به حرف‌هاش گوش ندادم و همون رشته ریاضی فیزیک که خودم می‌خواستم رو رفتم. حرف‌های تیپیکال مشاوران مدرسه رو نه می‌فهمیدم و نه قبول داشتم.

چند باری که پیش‌شون رفتم یک سری برنامه برام پر می‌کردند و می‌گفتند که روزت رو باید این‌طوری برنامه‌ریزی کنی. برای ساعت، ساعت زندگی ما برنامه می‌ریختن و می‌گفتن باید درس بخونیم. نهایت آزادی ما در برنامه مشاوران ۱۰ دقیقه بود.

من از طرفی عشقی درس می‌خوندم. هر وقت حال می‌کردم می‌خوندم. هر وقت نمی‌خواستم نمی‌خوندم. خیلی ساده. حوصله این اباطیل رو هم نداشتم. اینه که نه به حرف‌های مشاورهای کاظم (قلم‌چی) گوش می‌دادم نه به اینها. فکر می‌کردم اگر افکارشون درسته و چیزهایی که میگن کار می‌کنه، چرا برای خودشون کار نکرده و نتونستند تو کنکور رتبه خوبی بیارند؟

فکر می‌کنم تو ایام امتحانات سال سوم دبیرستان بود که تصمیم گرفتیم دوباره جا‌به‌جا بشیم و این بار به محله غول‌آباد یا همون مهدی‌آباد. از اینجا دیگه ارتباط من با هم‌محله‌ای‌هام کم‌رنگ شد و قاعدتاً پاسوربازی‌های بعد امتحان هم دیگه لغو شد. یکی از عادت‌های ما تو کوچه بعد هر امتحان این بود که می‌نشستیم یک دست بازی می‌کردیم که بشوره ببره.

تابستون سال سوم دبیرستان (قبل ورود به سوم) بود که گفتم امسال دیگه باید برم یه جایی کار کنم. چند تا مغازه تعمیرات کامپیوتر رفتم و قبولم نکردند. بعد به پاساژ شهاب (پاساژ اصلی موبایل‌فروشان یزد) رفتم و از اونجا دنبال این بودم که برنامه‌نویسی اندروید یاد بگیرم! فکر می‌کردم لابد این‌ها باید ربطی به برنامه‌نویسی اندروید داشته باشن دیگه. نه؟

بعد چند روز اونجا کار کردن دیدم که اون کار اصلاً به درد من نمی‌خوره. این‌ها بیشتر دنبال زبون‌بازی و جنس تو پاچه‌کردن هستن و کمترین ارتباطی به برنامه‌نویسی نداره. از اونجا نسبت به صنف موبایل‌فروش‌ها یک دید منفی‌ای پیدا کردم و حداقل اون‌هایی که من دیدم خیلی بی‌سواد بودند و نه تنها معنی اصطلاحاتی که می‌گفتند رو نمی‌دونستن بلکه مثلاً به جای رم می‌گفتند رام. هنوزم خیلی‌هاشون معتقدن که درست فکر می‌کنند (+).

بعد تقریباً یک هفته، یه شرکت برنامه‌نویسی حسابداری پیدا کردم و گفتند اگر لپ‌تاب داری از فردا بیا. یه سری دوره بهت می‌دیم و بعدش هم کار کن. منم فرداش رفتم از موبایل‌فروشی استعفا دادم و می‌رفتم شرکت. C# کار می‌کردم. هنوز که هنوزه یکی از نوستالژی‌هام Visual Studio هست! و به نظرم تجربه سی‌شارپ کد زدن تو ویژوال استودیو به شدت جذاب‌تر از پایتون تو ابزارهای این روزهاست. ولی خب چه کنیم که زبان رایج این‌روزها پایتون شده (زبان‌های دینامیک رو چندان نمی‌پسندم).

اوایل ماشین حساب نوشتم و بعداً به دیتابیس SQL-Server وصل می‌شدم و داده‌هام رو ذخیره می‌کردم. اولین پروژه جدی من برای ایران خودرو بود. یک سیستم ورود و خروج می‌خواستن که برای ثبت اطلاعات ماشین و گزارش‌‌گیری‌های مختلف ازش استفاده کنند. اولین تجربه من از سر و کله زدن با مشتری اینجا شروع شد و خیلی یاد گرفتم. اون پروژه رو که تموم کردم بعد سراغ یه سری چیزها تو نرم‌افزار حسابداری رفتم و چند تا پنل پیامکی بهش اضافه کردم.

مدارس که شروع شد، تا یک ماه قبول نمی‌کردم که ول کنم. بعد یه ماه تقریباً دیدم که فشار درس‌هام زیاده و نمیشه. اینه که چیزها رو تحویل دادم و اومدم بیرون.

اما هنوز برای خودم کد می‌زدم و مهم‌تر از اون انتخاب رشته‌ام رو تموم شده می‌دونستم! به نظرم من باید مهندسی کامپیوتر می‌رفتم؛ کامپیوتر از معدود چیزهایی بود که بسیار بهش علاقه داشتم و وقتی باهاش کار می‌کردم گذر زمان رو متوجه نمی‌شدم.

از وقتی لذت کدنویسی رو درک کردم دیگه با درس‌های مدرسه به سختی ارتباط می‌گرفتم و می‌گفتم اینها به چه دردی می‌خوره؟ ولی به مرور خودم رو توجیه کردم و دوباره برگشتم به روال عادی.

سال آخر دبیرستان به زور ما رو قلم‌چی ثبت نام کردند. خوشم نمی‌اومد. حتی شماره قلم چی رو «دزد» ذخیره کرده بودم و پیامک‌های قلم‌چی به نام «دزد» برام میومد :))

دوران کنکور هم لنگ لنگان درس خواندم و با همه ضعف‌هایی که داشتم حدوداً ۱۸۰۰ شدم. خلاصه با سابقه‌ای که از کار تو شرکت داشتم، تصمیم گرفته بودم کامپیوتر برم.

موقع انتخاب رشته کنکور، مشاور با تأکید و اصرار می‌گفت که کامپیوتر مفت نمی‌ارزه و بازار کارش راکد شده. برق و مکانیک خوبه. من باز به حرفش ذره‌ای اعتنا نکردم و تمام انتخاب‌هام تو کنکور بدون استثنا مهندسی کامپیوتر بود. حتی یه دونه رشته دیگه هم پر نکردم.

از اینجا مشخص میشه چقدر به حرف‌های بقیه گوش میدم. حالا جلوتر هم می‌بینید اوضاع چطوریه.

فردای قبولی در دانشگاه یزد هم برگشتم سرکار. همون شرکت و کاری که قبلاً پسندم بود و دوران کنکور رو می‌گذروندم تا دوباره برگردم به همون جو کدنویسی.

فکر کنم تا اینجا هم خیلی طولانی شد. اگر اجازه بدید داستان آشنایی با همسرم و ازدواج و دوران دانشگاه و بعد از اون رو بعداً تو یه پست جداگانه و مفصل بنویسم.

امیدوارم سرتون رو درد نیاورده باشم.

تو ذهنم بود یه سری عکس هم از قدیم اضافه کنم اما عکس‌هام اکثراً تو آلبوم هستند و دسترسی ندارم. اینه که فعلاً منتشر می‌کنم و تا چند روز دیگه عکس‌ها رو هم اضافه می‌کنم.